فانوس ستارهها، خموش است
شب، چون دل مرده، بیخروش است
کوهی ز نگفتهها، به دوش است
در چشمهی دل، هزار جوش است
بر شاخهی روز، مرغ لالم
هر شب ز ملال روز، نالم
با روز، هزار چشم و گوش است
اما شب تیره، رازپوش است
شاعر:
محمد زهری
نوع شعر: شعر کلاسیک
ستارهها:
شکوفههای سادهی درخت شب.
حبابها:
شکوفههای پاک آب رود.
مرا شکوفه:
اشک تلخ درد.
شاعر:
محمد زهری
نوع شعر: طرج و کاریکلماتور
دوک،
میچرخد.
خیش،
میبندد شیاری بر جبین خاک.
روستا،
اندیشمند روزگار سخت آینده است.
شاعر:
محمد زهری
نوع شعر: طرج و کاریکلماتور
آه از باد
که شعلهی بکر کبریتی را،
با بیدادی،
پیش از پیوندی با سیگاری،
میمیراند.
شاعر:
محمد زهری
نوع شعر: طرج و کاریکلماتور
تا شکوفهی سپید سیب،
تازیانهیی به دست باد دید،
ریخت.
نازنین، چه زود، رنجه میشود.
شاعر:
محمد زهری
نوع شعر: طرج و کاریکلماتور
دشنه
-با برقی-
فرود آمد؛
خون
-به چالاکی-
جهید از زخم.
دشنه با خون آشنایی داشت.
وای از این آشنایی، وای!
شاعر:
محمد زهری
نوع شعر: طرج و کاریکلماتور
شبی از شبها
کرم ابریشم از چلّهی پیله برخاست.
باز دنیا،
دنیا بود.
برگی و برگی و برگی.
لیک او دیگر،
بال پروازی با خود داشت.
شاعر:
محمد زهری
نوع شعر: طرج و کاریکلماتور
شبی از شبها
شب من، روزی بود.
که به نرمی میبافت،
عنکبوت مهتاب،
در تن پنجره، تاری ز لعابی روشن.
شاعر:
محمد زهری
نوع شعر: طرج و کاریکلماتور
شبی از شبها
یاد من
-پاورچین پاورچین-
از در خانه برون رفت،
و ندانستم کی باز آمد،
و کجا بود.
آنقدر بو بردم
که تنش بوی دلاویز تو را با خود داشت.
شاعر:
محمد زهری
نوع شعر: طرج و کاریکلماتور
شبی از شبها
با غریو رعدی،
برق،
خندید.
و سپس باران،
زار و دلتنگ گریست.
شاعر:
محمد زهری
نوع شعر: طرج و کاریکلماتور
کوه با کوه سخن میگوید؛
من و تو اما
در پس پنجرهی حنجرهمان
تار آواها
پژمردند.
شاعر:
محمد زهری
نوع شعر: طرج و کاریکلماتور
کرم ابریشم، ای کاش، دل من بود
که از این پیلهی تنگ
راه باز و پر پروازی مییافت شبی.
شاعر:
محمد زهری
نوع شعر: طرج و کاریکلماتور
یک قطره از قبیلهی باران
با مرغ تشنه گفت:
«سیراب باد مزرعهی تنگ سینهات.»
شاعر:
محمد زهری
نوع شعر: طرج و کاریکلماتور
به آفتاب بگو
زیر سقف، تاریک است
یک آشیانه تو را یاد میکند هر روز
کرم نما و،
فرود آ،
که خانه، خانهی توست...
شاعر:
محمد زهری
نوع شعر: طرج و کاریکلماتور
خسته رفتم، خستهتر باز آمدم
دلشکستهتر ز آغاز آمدم
بی سر و سامان به صحرا تاختم
با دل دیوانه، همراز آمدم
خاطرم آرام در جایی نبود
تا به بال دل، به پرواز آمدم
یک نفس آزردگی در من دمید
نای غم بودم، به آواز آمدم
غافل از یادت نماندم یک زمان
با تو رفتم، با تو هم باز آمدم
رفته بودم تا نیایم هیچگاه
آمدم، از بخت ناساز آمدم
شاعر:
محمد زهری
نوع شعر: شعر کلاسیک
این رهنورد کیست که همدوش با من است
چون یادهای مرده، فراموش با من است
در جست و جوی روز، دَوَد پیش پای من
در خوابگاه شام، همآغوش با من است
همخانهی من است، ولی سخت غافل است
کاندر سرای سینه، بسی جوش با من است
صد بار درد خویش بر او خواندهام، ولیک
گنگ و زباننفهم و تهیگوش با من است
مست و خراب، نیمه شبی، گر در اوفتم
او همچو خواب خستهی خرگوش با من است
سرخوردهی امید، چو باز آیم از نیاز
او نیز پاشکسته و مدهوش با من است
همزادوار، عمر من و عمر او، یکی است
در پایگاه، همسر و همدوش با من است
او را شناختم که ز من ناگزیر ماند
او سایهی من است که خاموش با من است
شاعر:
محمد زهری
نوع شعر: شعر کلاسیک
ای شادی رمیده، به دامان کیستی؟
بزمم خموش مانده، گلافشان کیستی؟
عمری به جست و جوی درت، در به در شدم
ای آشکارناشده، پنهان کیستی؟
لبتشنه ماندهام به تمنّای رحمتی
ای ابر رفته، سایه و باران کیستی؟
خالیست گوش من ز گلآهنگ عشرتی
ای نای خوشنواز، غزلخوان کیستی؟
در تیرگی فسرد، شبستان عمر من
مهر کجا شدی و چراغان کیستی؟
سرمست نیستم که برانگیزم آتشی
ای چشم مست، ساقی دوران کیستی؟
مانی به مرغ شب که نوایت فسانه کرد
ای مرغک نهفته، به زندان کیستی؟
جان منیّ و لیک، ندانم تو دلشکن
دلدادهی که هستی و جانان کیستی؟
شاعر:
محمد زهری
نوع شعر: شعر کلاسیک
از عابران سر به هوا
پل، خسته است.
این بدرکاب
یک روز، شانه، خالی خواهد کرد.
و عابران سر به هوا را
حالی خواهد کرد.
شاعر:
محمد زهری
نوع شعر: طرج و کاریکلماتور
واژهها، متهماند
که در آمیزهی یک توطئهی جمعی
طرح تجهیز عبارت را میچیدند
که هدف، در آن، پیروزی معنایی بود.
شاعر:
محمد زهری
نوع شعر: طرج و کاریکلماتور
تبلیغات