فانوس ستارهها، خموش است
شب، چون دل مرده، بیخروش است
کوهی ز نگفتهها، به دوش است
در چشمهی دل، هزار جوش است
بر شاخهی روز، مرغ لالم
هر شب ز ملال روز، نالم
با روز، هزار چشم و گوش است
اما شب تیره، رازپوش است
شاعر:
محمد زهری
نوع شعر: شعر کلاسیک
خسته رفتم، خستهتر باز آمدم
دلشکستهتر ز آغاز آمدم
بی سر و سامان به صحرا تاختم
با دل دیوانه، همراز آمدم
خاطرم آرام در جایی نبود
تا به بال دل، به پرواز آمدم
یک نفس آزردگی در من دمید
نای غم بودم، به آواز آمدم
غافل از یادت نماندم یک زمان
با تو رفتم، با تو هم باز آمدم
رفته بودم تا نیایم هیچگاه
آمدم، از بخت ناساز آمدم
شاعر:
محمد زهری
نوع شعر: شعر کلاسیک
این رهنورد کیست که همدوش با من است
چون یادهای مرده، فراموش با من است
در جست و جوی روز، دَوَد پیش پای من
در خوابگاه شام، همآغوش با من است
همخانهی من است، ولی سخت غافل است
کاندر سرای سینه، بسی جوش با من است
صد بار درد خویش بر او خواندهام، ولیک
گنگ و زباننفهم و تهیگوش با من است
مست و خراب، نیمه شبی، گر در اوفتم
او همچو خواب خستهی خرگوش با من است
سرخوردهی امید، چو باز آیم از نیاز
او نیز پاشکسته و مدهوش با من است
همزادوار، عمر من و عمر او، یکی است
در پایگاه، همسر و همدوش با من است
او را شناختم که ز من ناگزیر ماند
او سایهی من است که خاموش با من است
شاعر:
محمد زهری
نوع شعر: شعر کلاسیک
ای شادی رمیده، به دامان کیستی؟
بزمم خموش مانده، گلافشان کیستی؟
عمری به جست و جوی درت، در به در شدم
ای آشکارناشده، پنهان کیستی؟
لبتشنه ماندهام به تمنّای رحمتی
ای ابر رفته، سایه و باران کیستی؟
خالیست گوش من ز گلآهنگ عشرتی
ای نای خوشنواز، غزلخوان کیستی؟
در تیرگی فسرد، شبستان عمر من
مهر کجا شدی و چراغان کیستی؟
سرمست نیستم که برانگیزم آتشی
ای چشم مست، ساقی دوران کیستی؟
مانی به مرغ شب که نوایت فسانه کرد
ای مرغک نهفته، به زندان کیستی؟
جان منیّ و لیک، ندانم تو دلشکن
دلدادهی که هستی و جانان کیستی؟
شاعر:
محمد زهری
نوع شعر: شعر کلاسیک
زلف آشفته و خو کرده و خندان لب و مست
پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست
نرگسش عربدهجوی و لبش افسوسکنان
نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست
سر فرا گوش من آورد به آواز حزین
گفت ای عاشق دیرینهی من خوابت هست
عاشقی را که چنین بادهی شبگیر دهند
کافر عشق بود گر نشود بادهپرست
برو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگیر
که ندادند جز این تحفه به ما روز الست
آنچه او ریخت به پیمانهی ما نوشیدیم
اگر از خمر بهشت است وگر بادهی مست
خندهی جام می و زلف گرهگیر نگار
ای بسا توبه که چون توبهی حافظ بشکست
شاعر:
حافظ
نوع شعر: شعر کلاسیک
تبلیغات