آوازهی او
در سینهی شب،
این نکته میگفت
این شعله میزد
با عزم رفتن
از رنج و از غم،
هم میتوان ره توشه برداشت
هم میتوان آسوده پر زد.
غم، آموزگار شاد شبهاست.
غم، آیینهدار روی دنیاست.
غم، دعوت دیدار محبوب.
غم، بانگ بیدار سفرهاست.
آوازهی او،
آهنگ رفتن، در سینهام ریخت
آشفتهام کرد، آوارهام ساخت،
تا در من آویخت...
تبلیغات