تبلیغات
سایت چامه - بی‌درد

گر چه رویش تار،

حلقش را، طناب مرگ بسته.

گر چه برف آسمان،

بر موی شب‌رنگش نشسته،

خوب او را می‌شناسم من.

 

روزهای کودکی

آن روزهای شاد.

با من او افسانه‌ها می‌گفت

بر من او افسانه‌ها می‌خواند

 

او کنار من،

میان خاک می‌غلطید.

در میان قصرهای زرد

بر فراز باغ‌های سبز

عاشقانه، زندگی می‌کرد.

 

روزهای کودکی

آن روزهای شاد،

با همه افسانه‌های خود،

عاقبت، آهنگ هجرت کرد

پرده‌ای دیگر، به روی صحنه‌ها افتاد،

 

او در این پرده،

به رؤیاهای خود پیوست

زندگی در قصرهای زرد

زندگی در باغ‌های سبز

او میان قصرها، آرام می‌لولید.

روزها...

شب‌ها...

خسته از تکرارهای سرد

خسته از روز و شب بی‌درد



شاعر: عین صاد
نوع شعر: شعر نو