از پشت قرنها، شعلهی عشق تو سر کشید.
و دو چشم من خوابش شکست.
من، محو تماشای شعلههام.
آنجا چشمهی خون است
از خون تو به گندم ری آب میدهند.
آنجا جلوهی طور است
با سامری به زینت خود تاب میدهند.
و تو، فارغ، استوار،
با رودی از خون،
با کوهی از نور،
چشمت بر دوست
و زبانت _این برگ خشک_
میسوزد از عشق
میگوید از تسلیم
میسراید: ای دوست
ای دوست
خشنودم از آنچه تو میخواهی
جز تو معبودی ندارد این دل من
جز تو مقصودی ندارد این شعلهی شاد.
تبلیغات